تبليغاتX
وب لاگ - کابوس

وب لاگ

يك راه تاريك تاريك تاريك بود. من زمين خورده بودم و گويا جاذبه هزار برابر شده بود.

به زحمت صفحه ي موبايلم را روشن كردم و به شعاع نيم متري خودم نوري تاباندم... به هر جان كندني بود روي پاهايم ايستادم. ماه هم بود ولي انگار فقط قلمرو خودش را روشن مي كرد و جلوي پاي من جزء آن نبود... جلوتر ، خيلي جلوتر پدر و پسري تصادف كرده بودند. پدر نصف شده بود. داشت با ماسه دور خودش و پسرش حصار مي كشيد. من كه يك باره سرعت گرفته بودم پايم را روي حصارشان گذاشتم و خرابش كردم. مرد اعتراضي نكرد، كارش را ادامه داد.جلوتر يك عده ديوانه ي لخت مي دويدند... چراغ بود جايي مثل يك شبستان... از كوچه ي اسكويي به سمت خانه دويدم. آن جا هم ديوانه هاي لختي كه مخلوطي از سگ و انسان بودند دنبالم كردند...

 

در خانه همه شاد و خندان داشتند چاي مي خوردند... به محمد حسين گفتم: اگه تو بهشت بي كار و نصفه و مريض  فقط بشيني ... خيلي بهتر از اينه كه تو جهنم زندگي كني.

 

من بايد بر مي گشتم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 10:0  توسط مارال   |