سوار رنجر شدم بالاخره يك بار نمي دانم در چند سالگي، ترس بود و لذت و فرياد و وحشت و جهان وارونه
هميشه از اين كه به اكران عمومي گذاشته شوم مي ترسيده ام(يك ترس لذت اندود)... از اين كه ديگران در پي كشفم باشند... از اين كه به نظر مرموز برسم از اين كه كسي در خيال خودش بين من و هزاران نفر ديگر مسابقه بگذارد... از اين كه "با احساساتم بازي شود" از اين كه سايه ام را با تير نگاه از پشت پرده هاي كلفت بزنند... از اين كه كسي در شب سرد زمستان پشت موتور يخ بزند، از اين كه در گوشم نجواهاي شبهه آلود كنند... از آدم هاي پيچيده، از آن هايي كه رفتارشان با الگوهاي ذهني ساده ام نمي خواند... اما در شرايط بسيار امني كه هيچ كدام از اين ها نبود داشتم از كسالت مي مردم... از روزمرگي از بي موجي از سكوت ها و ياوه هايي كه براي فرار بود از آن سكوت...
ياد چهارده سالگيمان افتادم پروانه! شايد هم شانزده سالگي بود... اين دو هفته ، اين دو هفته ي سپردن خود به دست امواج آلوده ي آبهاي بزرگترين درياچه ي دنيا...
