از اين لباس چروك بيست و سه ساله خسته شده ام. ديگر نمي خواهم دخترك باشم. اما با همه ي كمالاتم نمي دانم چگونه مي توان ديگر دخترك نبود. شما مي دانيد؟
يك راه تاريك تاريك تاريك بود. من زمين خورده بودم و گويا جاذبه هزار برابر شده بود.
به زحمت صفحه ي موبايلم را روشن كردم و به شعاع نيم متري خودم نوري تاباندم... به هر جان كندني بود روي پاهايم ايستادم. ماه هم بود ولي انگار فقط قلمرو خودش را روشن مي كرد و جلوي پاي من جزء آن نبود... جلوتر ، خيلي جلوتر پدر و پسري تصادف كرده بودند. پدر نصف شده بود. داشت با ماسه دور خودش و پسرش حصار مي كشيد. من كه يك باره سرعت گرفته بودم پايم را روي حصارشان گذاشتم و خرابش كردم. مرد اعتراضي نكرد، كارش را ادامه داد.جلوتر يك عده ديوانه ي لخت مي دويدند... چراغ بود جايي مثل يك شبستان... از كوچه ي اسكويي به سمت خانه دويدم. آن جا هم ديوانه هاي لختي كه مخلوطي از سگ و انسان بودند دنبالم كردند...
در خانه همه شاد و خندان داشتند چاي مي خوردند... به محمد حسين گفتم: اگه تو بهشت بي كار و نصفه و مريض فقط بشيني ... خيلي بهتر از اينه كه تو جهنم زندگي كني.
من بايد بر مي گشتم...
سوار رنجر شدم بالاخره يك بار نمي دانم در چند سالگي، ترس بود و لذت و فرياد و وحشت و جهان وارونه
هميشه از اين كه به اكران عمومي گذاشته شوم مي ترسيده ام(يك ترس لذت اندود)... از اين كه ديگران در پي كشفم باشند... از اين كه به نظر مرموز برسم از اين كه كسي در خيال خودش بين من و هزاران نفر ديگر مسابقه بگذارد... از اين كه "با احساساتم بازي شود" از اين كه سايه ام را با تير نگاه از پشت پرده هاي كلفت بزنند... از اين كه كسي در شب سرد زمستان پشت موتور يخ بزند، از اين كه در گوشم نجواهاي شبهه آلود كنند... از آدم هاي پيچيده، از آن هايي كه رفتارشان با الگوهاي ذهني ساده ام نمي خواند... اما در شرايط بسيار امني كه هيچ كدام از اين ها نبود داشتم از كسالت مي مردم... از روزمرگي از بي موجي از سكوت ها و ياوه هايي كه براي فرار بود از آن سكوت...
ياد چهارده سالگيمان افتادم پروانه! شايد هم شانزده سالگي بود... اين دو هفته ، اين دو هفته ي سپردن خود به دست امواج آلوده ي آبهاي بزرگترين درياچه ي دنيا...
تلنگر خوبي بود!
فراموش مي كنم گاهي كه در عرصه ي وحشت انگيز و بسيار جدي عمل ، آدم يا يه چيزي هست يا نيست. يادم مي ره كه النقيضان لايجتمعان، يادم مي ره كه مربع دايره وجود نداره. يادم مي ره كه آدم بزرگي هستم (منظورم سن و ساله) يادم مي ره كه آدم يا يه چيزي رو قبول داره يا نداره و اگه قبول داره بايد طبق اون عمل كنه و اگه قبول نداره خوب چرا اونطوري عمل مي كنه؟!! خلاصه همه اش يادم مي ره كه معتقدم براي كان لم يكن نشدن كارها و براي بالاخره يه چيزي بودن بايد با تمام وجود و آگاهانه و مسئولانه يه رويه اي رو پيش گرفت. يادم مي ره كه چه قدر مي ترسم از اين كه آخرش بميرم و خودم هم نفهمم داشته م چي كار مي كرده م تمام اين مدت. نمي دونم شايدم فرق نظر و عمله... نه نمي تونه فرق نظر و عمل باشه . وقتي ميشه اينو گفت كه طبق نظرت با تمام وجود عمل كرده باشي و به نتيجه نرسيده باشي. فكر كنم فرق آدم حسابي و ناحسابي باشه... آره احتمالا همينه...
( به هر حال هر تغيير و تحولي فوايدي داره . اين تلنگرا هم از نتايج نقل و انتقالات اخيره...)
احمق و گيج و گنگند مرزهاي عواطف انساني!
دير، خيلي ديرتر از آني كه بايد، خود را به ما مي نمايانند.
شايد بزرگ شدن همين باشد كسي چه مي داند؟!
