تبليغاتX
وب لاگ

وب لاگ

قانون اين است كه سنگ روي سنگ بند شود پس نبايد و اصولا نمي توان ...

پي نوشت : به هيچ عنوان در مقام اعتراض نيستم الان. فقط دارم "شهود ديروزم" را بيان مي كنم. همين. واقعا نوع ما نمي توانيم ونبايد بعضي خواسته ها را داشته باشيم. بعضي هايشان واقعا خطرناكند. يكي از آنها به مغز و جانم افتاده به طرز مسخره اي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 20:28  توسط مارال   | 

ايوان ايليچ مي ديد كه دارد مي ميرد، و نوميديش تمامي نداشت... قياس حملي كه از كتاب كارل كايزه وتر، بيرنگ منطق بر طبق اصول فلسفه ي كانت آموخته بود: " كايوس آدم است ، آدميان فاني اند، بنابر اين كايوس فاني است" ، در اطلاق به كايوس هميشه به نظرش درست آمده ، اما در اطلاق به خودش يقينا درست در نيامده بود. اين كه كايوس – انسان به مفهوم مجرد فاني بود، درست درست بود، اما او كه كايوس نبود، موجودي بود جدا اغز ديگران، جداي جدا. روزگاري وانيا كوچولو بود، كه مامان و بابا داشت،ميتيا و لوديا داشت، اسباب بازي و سورچي و دايه داشت، بعدش كاتنكا را داشت و جملگي شاديها، غمها و لذتهاي نوباوگي، كودكي و نوجوانيرا. از بوي آن توپ چرمي راه راه كه وانيا كشته مرده اش بود، كايوس چه مي دانست؟ آيا كايوس دست مادرش را آن جور بوسيده بود؟ و حرير لباس مادرش آن جور خش خش كرده بود؟ آيا كايوس در مدرسه وقتي مزه ي كلوچه بد بود آن جور الم شنگه به راه انداخته بود؟ آيا كايوس آن جور عاشق شده بود؟ آيا كايوس مي توانست مثل او در دادگاه بر مسند نشيند؟ " كايوس راستي راستي فاني بود و حق هم همين بود كه بميرد، اما  درباره ي من ، وانيا كوچولو، ايوان ايليچ ، با همه ي انديشه ها و عواطفم ؟، قضيه به كلي فرق مي كند. مردن من الكي كه نيست. اگر بميرم واويلاست"

و چنين بود احساس او.

... معلومش شده بود كه حادثه ي پر هول وهراس مردن او را اطرافيانش به سطح عارضه ي پيش پا افتاده و  نادلپسند و كمابيش ناپسنديده اي تنزل داده اند . گويي كسي وارد اتاق پذيرايي بشود و بادي در كند و بوي زننده ي آن در اتاق پخش شود ...

 

                                                                                          مرگ ایوان ایلیچ تولستوی 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 21:20  توسط مارال   | 

نهايتآ فقط همان چيزي را داريم كه علاقه مندش بوده ايم و با تمام وجود يا با حد اكثر وجود دنبالش رفته ايم.

مي دانم اين از معلومات نزديك به بديهي است اما خيلي وقت بود فراموشش كرده بودم. مدام به اين فكر بودم كه چه طور مي توانم پول در آورم . اما ديروز شهود كردم كه آن ناتمامي حاصل از انجام سرسري كارهايي كه چندان دوست نداريم يا در راستاي ما نيستند حتي راه پول خوب درآوردن از آن را نيز سد مي كند و دست آخر انسان مي ماند و تلي از لذت هاي نبرده و استعدادهاي فرومرده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 21:19  توسط مارال   | 

...ابراهيم يا دهقانان روزگاران كهن در حالي مي مردند كه " پير و از زندگي اشباع" شده بودند، چون در چرخه ي انداموار زندگي قرار داشتند و زندگي آنان از نظر معنا در روزهاي پاياني ، آنچه را براي عرضه كردن داشت به آنها داده بود. براي آنها هيچ معمايي وجود نداشت كه طالب حلش باشند. بنابر اين "به حد كافي" زندگي كرده بودند. اما انسان متمدن ، كه در ميانه ي غني شدن هميشگي فرهنگ ، كه در نتيجه ي انديشه ها ومشكلات تازه حاصل مي آيد ، قرار دارد شايد از زندگي "خسته " شود، اما اشباع نخواهد شد.

او تنها چند لحظه اي شاهد پديده هاي جديدي است كه زندگي بي وقفه عرضه مي كند، و آنچه او به چنگ مي آورد هميشه در گذر است و در آن قطعيت وجود ندارد.به همين دليل براي او مرگ رويدادي بي معني است، زندگي متمدنانه هم بي معني است، همان عنصر "پيشرفت" بر مرگ هم مهر پوچي مي زند.

                                                                                                       وبر ، علم در مقام حرفه

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 17:14  توسط مارال   | 

 ( اين نوشته در جواب آقاي دكتر صديق است كه قبول ندارند اوضاع ما مضحك است. البته مطمئن نيستم پس از خواندن آن هم چنين اعتقادي بيابند، چون تجربه ثابت كرده استاداني كه معتقدند اكثر چيزها تقصير دانشجوست در اين عقيده ي خود سخت راسخند.  )

محافظه كارانه ترين وشايد  ساده ترين شيوه ي  پاسخ گويي به انتقادات ويا حتي غر و لندهاي ساده نسبت به سيستم ها احاله ي مشكل مذكور به افراد است. مثل اين كه دانشجويي بگويد فوق ليسانس با ليسانس فرقي ندارد و استاد پاسخ بدهد: " خودتان مشاركت كنيد" يا " من در زمان دانشجويي در هفته بيش از هزار صفحه مطالعه ي غير درسي مي كردم" . و طبق عادت اين را هم از نك و نال هاي افراد ضعيف بهانه جو به حساب آورد و عملا وقعي به حرف زده شده ننهد و   طبق شواهد تصميمي هم مبني بر وقع نهادن نداشته باشد. در چنين شرايطي دانشجويي كه وقتي قبلآ  سر كلاس "رفتارهاي پر خطر" حاضر شده و محتواي درس و شيوه ي تدريس  وحتي نوع ارائه ي كنفرانس ها دقيقآ مثل روانشناسي اجتماعي  ترم سه ي ليسانس بوده يا سر كلاس " سمينار بررسي مسائل اجتماعي جوانان" چيزي جز همان ودقيقآ همان درس هاي جامعه شناسي جوانان ليسانس نديده يا حتي سر كلاس فلسفه ي روش همان و نود درصد همان درس هاي فلسفه ي علوم اجتماعي ليسانس را با همان منابع ديده  بعد سر كلاس جامعه شناسي شهري حتي همان خاطرات ليسانس را شنيده به آساني متوجه نمي شود كه نقش خودش در اين ميان چيست يا اصلا چرا استادان از "او" انتظار دارند كه محتواي دروس و نحوه ي تدريس آن ها را تغيير دهد. او كه فقط وقت كرده سر كلاس حاضر شود و براي اولين بار در عمرش (البته بعد از كار گروهي هاي مسخره ي مدرسه) گرد سر كلاس نشستن را تجربه كرده است.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 21:51  توسط مارال   | 

درباره ي هزار تا چيز دلم مي خواد بنويسم. مثلا اين كه عجب ما سه كله پوك وبلاگ هامون هم شده سه تايي البته به اضافه ي فروغ! يه جوري شده كه آدم دلش مي خواد به بقيه بگه: خصوصي است ! وارد نشويد.

درباره ي اين كه چقدر بده مچ پاي آدم از دو جا بشكنه و مجبور باشه تو خونه بمونه و  منتظر جوش خوردنش بشه.

اين كه آبان شده و ماه ميموني در پيش روئه. 

درباره ي انواع و اقسام دوست.

درباره ي اين كه ديروز اباذري سر كلاس چه رفتار شنيعي با ما كرد. ( و در همين راستا درباره ي اين كه "سگ پاولف" بودن چه طوريه و چه احساسي داره)

در مورد انتشارات و نقشه هاي مالي  نيمه عمليم براش. و اين كه حتي تصورش چه قدر بهم روحيه و انگيزه مي ده! 

درمورد... و .... (بخوانيد سه نقطه و چهار نقطه)

در مورد همين سه نقطه و چهار نقطه و اين كه چه چيزها كه نمي تونن باشن...

 

مي نويسم... حتما! ولي... الان خوابم مياد. خواستم فقط بگم : اينجا چيزي در جريان است.

 

حالا كه مجلس خودمونيه يه فال فاوست هم مي گيرم ببينيم دنيا دست كيه:

"بالاي نيمكت شكوهمند رفته است.

پله به پله،

پيش برويد،

با وقارصف بكشيد!

به شايستگي،شايستگي"،سه" بار به شايستگي،

اينچنين پذيرايي خجسته باد!"

(این شکلک گذاری رو از یه وبلاگی یاد گرفته ام! گفتم که گفته باشم.)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 0:34  توسط مارال   |