شايد بهتر باشه آدم موقع افسردگي دهن گشادشو ببنده و حرف نزنه. اما گاهي اين سكوت انقدر طولاني مي شه كه آدمو به شك و نگراني مي ندازه. از" بودن يا نبودن" خودش ، دوستاش، "اهدافش" دنياي اطرافش و... و طبيعيه كه تو اين فاصله دنيا و محتوياتش از جمله دوستاي آدم در حركتن و عجيب نيست اگه يهو چشماتو باز كني و ببيني مدت هاس فقط با سايه هاي اونا رو ديوار غار بودي. اونم نه همراهشون و در حركت ، رو به روشون و در "غل و زنجير"...
عشق
اينست
كه مردم
ما را با هم اشتباه بگيرند
وقتي
تلفن با تو كار دارد
من پاسخ بگويم.
و اگر دوستان
به شام دعوتم كنند
تو بروي.
وقتي هم
شعر عاشقانه ي جديدي
از من بخوانند
تو را سپاس بگويند.
نزار قباني
چه هيولاي زشت سيه پشم سرخ چشمي هستم در نظرت!!
آه كه اگر خانم ها نبودند دنيا چه قدر گلستان تر ميشد!
نه؟!!
بعضيا كه خيلي بيشتر مي خنديدند يا با حفظ شئونات اسلامي مي تونستن حرفاي زشت بيشتري بزنن يا شايد بيشتر حرفاي زشت بزنن... كم كمش اين بود كه راحتتر اسم چيزاي بد رو ميگفتن... خدارو چه ديديد؟ شايد اگه اونطوري مي شد ما الان يه چندتايي جامعه شناس شهري خوب آقا داشتيم! هان؟ فكر نمي كنيد خانم ها كلا اضافين؟!
البته كلا كه نه طبيعتا ... اما مطمئنا جزئآ اضافي هستن...
پی نوشت ضروری: البته جهت حفظ انصاف باید بگم بعد از گذاشتن این پست رفتم وبلاگ استاد نا مذکور و مراتب اعتراضمو عنوان کردم و ایشون هم عذرخواهی کردن. خوب استادن می تونستن اصلا اون کامنت رو حذف کنن یا هیچی نگن یا دفاع کنن یا بگن چیه؟ دلم می خواد یا ... و ... اما خیلی راحت معذرت خواستن. ازشون باید تشکر کرد در جایی که باید از خیلی چیزا تشکر کرد. به این می گن یه عملیات آگاه سازی فمینیستی موفق!
( برای پیگیری می تونین به همین جامعه شناسی زمینی مراجعه کنین)
چند وقت پيش فهميدم چيزي به اسم "گوشنورد " تو اين دنيا وجود داره. اين گوشنورد يه آدمكه از جنس گوشواره (يعني هر متريالي از نقره و طلا و انواع چيزاي ديگه) كه از لاله ي گوش آدم بالا ميره. يه وقت خيال نكنيد متحركه ها! نه. يه آدمك دمروئه كه ژست بالا رفتن از لاله ي گوش رو داره و ميندازنش بالاتر از محل معمول گوشواره.
الغرض ضمن اين كه خواستم با اين واژه ي جديد احتمالا غير مصوب فرهنگستان آشناتون كنم، مي خواستم يادي هم از اين "گوشنورد"هاي ملعوني بكنم كه هر روز باهاشون مواجه ميشيم و ضمن تناول كردن مخ ما كوچكترين خمي هم به ابرو نميارن و طوري خودشونو جدي نشون مي دن كه گويي حرفاشون براي خودشون خيلي جذابه.
امروز از ساعت 10:30 تا 12:10 يكي از اين تجربه هاي دردناك رو داشتم.
چگونه روح بیابان مرا گرفت
وسحر ماه ز ایمان گله دورم کرد
...
چگونه ایستادم و دیدم زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می شود
احتياج دارم به ديدن يه عده آدم علوم انساني موفق، اميدوار، فعال، پركار، شاداب، و جوان. احتياج دارم و احتياج مبرمي هم دارم. به طور كل يادم رفته كه يه زماني چه علاقه اي بود و چه انگيزه اي و چه شور و حالي . ويادم رفته در برهه هايي از زندگي چه نعماتي بهم رو كرده و كدوم رؤياهام محقق شده. فرهنگ منطقه ده و تجربه ي جدي گرفته شدن تو اونجا رو يادم رفته، موقعيت جغرافياييمو و اين كه به هر حال دارم تو به نوعي مهم ترين دانشگاه ايران درس مي خونم رو يادم رفته و البته متوجه امكاناتم كه اصولآ نبوده ام تا بخواد يادم هم رفته باشه. احساس مي كنم هزاران ساله كه فقط آيه ي ياس بوده و ديگر هيچ. هزاران ساله كه با حداقل انرژي خودمو كشيده ام و بنابر اين اين حداقل فقط به اندازه ي سر كلاس رفتن و سعي در منظم بودن كردن و اجبار خود به مطالعه بوده. همين وبيشتر از اين پاسخگو نبوده. قبلآ از سال هاي جوونيم انتظار ديگه اي داشتم. فكر مي كردم سالهاي "روشن سرشاري" باشن .فكر مي كردم تو اين دوره پر از انرژي خواهم بود و هزاران كار خواهم كرد. ولي نبوده ام. حداقل تا اينجاش كه نبوده ام. نمي دونم احتياج دارم به يه آدم اميدوار سرحال كاري كه به منم انرژي بده . اما گويا نبايد بيهوده در انتظار گودو نشست و بايد يه كاري كرد. گويا واجب عينيه يعني ديدن يه عده آدم علوم انساني با شرايط مذكور دردي رو از من دوا نخواهد كرد و خودم بايد سعي كنم يكي از اون آدماي علوم انساني با شرايط بالا بشم تا شايد يه بنده خدايي يه روزي منو ببينه و فراموش شده هاش رو يادش بياد...
باشد كه اميدوار باشيم!
فردا بالاخره اين تابستون كش دار بوگندوي لعنتي تموم ميشه. و خدا رو شكر كه فردا اين اتفاق مي افته. آخه ممكن بود فوق ليسانسي در كار نباشه و بنابر اين براي اولين بار طي شونزده سال گذشته پاييزو زمستون و بهار هم به تابستون اضافه شن و هي كش بيان .
تا حالا زياد خونده و شنيده ام كه دانشجوي ايراني در پي دراز كردن كودكي خودشه. الان مي فهمم كه اين حرف يعني چي. بله. بنده كه شخصا منظورم از ادامه ي تحصيل تا ابد و بعد از اون هم( منظورم بعد از ابده!) احتمالا يه كاري تو همين حوزه ها، صرفآ كش دادن دوران كودكيه. خوب وقتي ابزاري به اين خوبي براي سر كار رفتن و گذروندن روزهايي كه هيچ قصد رفتن ندارن وجود داره چرا آدم بايد ازش رو گردون باشه؟ جدي عرض مي كنم. به عنوان يه "جامعه شناس جوانان" اعلام مي دارم كه اين قضيه يه مسئله ي اجتماعيه! نمي گم اگه كار بود... يا مثلا اگه فلان چيزها بودند... چون تاحالا نه به طور جدي دنبال كار گشته ام نه حتي دنبال فلان چيز ها . تا بوده همين درس و مشق بوده و فوقش چهارتا رمان و كتاب غير درسي. ولي خوب موضوع همينه كه چرا؟!! درس مي تونه يك تنه جاي همه چيز رو توي اين زيست جهان فعلي من و چند نفري كه ازشون اخبار موثق دارم بگيره و اصولامانع به طور جدي مطرح شدن عالم بشه .در مورد اين كه كجاي كار ممكنه بلنگه تاحالا زياد خونده و شنيده ام و خودم خوب مي دونم كه اون جاها كجاها مي تونن باشن ولي فعلآ مسئله اين نيست . مسئله ياداوري اينه كه سنمون داره زياد مي شه و 4-23 سالگي سنيه كه اگه بخواي از بيرون بهش نگاه كني موقع به ثمر رسيدن نسبي آدم بايد باشه. چه مي دونم لا اقل توي يه زمينه خوبه تكليف آدم معلوم باشه. البته تكليف من كه در كل زمينه ها روشنه: درس، درس و باز هم درس. و...
زنده باد همه ي اول مهرهاي تاريخ!
ولي چه ميشه كرد؟آدميزاده و گاهي بي جهت متوهم اين معنا مي شه كه شايد بشه يه روزي يه اول مهري با اول مهر سال اول دبستان فرق كنه و ...
پي نوشت ضروري: البته فكر نكنيد ناشكري مي كنم و يادم رفته روزهاي بسيار درازتر پارسال رو كه براي آمدن و خوش آمدن همين فردا صرفآ با نظريه و روش و حوزه محشور بودم. نه . فقط... فقط داشتم خيال بافي مي كردم همين .و خدا رو صدهزارمرتبه شكر كه همه چيز همچنان هست و به روال سابق هم هست. دوستان، علوم اجتماعي، چايي و حتي خود آقا حمزه!
