سری را که درد نمی کند دستمال نمی بندند
دستمال را باز می کنم
باد می آید
اگر سرم درد بگیرد چه...؟!
دانه دانه های سربی خاکشیر در لیوان شربت
ته نشین شده اند...
سال هاست.
قاشق را بگردان!
اككه هي! تو ديگه كي هستي؟! از كجا پيدات شد؟ من درا رو قفل كرده بودم، چرا نصفه شب مزاحم ميشي؟!
حالا كه تا اين جا اومدي... اين قدر دم در وانايستا ! همه ي گرما رفت بيرون... بيا تو و در رو هم پشت سر خودت ببند...
نكنه انتظار داري چاي رو هم بيارم دم در برات؟!
اون فلاسك چيه تو دستت گرفتي؟!!
يا بيا تو يا زودتر برو! به هر حال درو ببند! كارام مونده. باد زندگيمو برد!!
نه نه ! كسي پيشم نيست، به نظر ميرسه آدم بدي نباشي... بيا تو و در رو هم پشت سرت ببند! فقط سريع تر...
وگرنه شاخت مي زنم...
از اين لباس چروك بيست و سه ساله خسته شده ام. ديگر نمي خواهم دخترك باشم. اما با همه ي كمالاتم نمي دانم چگونه مي توان ديگر دخترك نبود. شما مي دانيد؟
يك راه تاريك تاريك تاريك بود. من زمين خورده بودم و گويا جاذبه هزار برابر شده بود.
به زحمت صفحه ي موبايلم را روشن كردم و به شعاع نيم متري خودم نوري تاباندم... به هر جان كندني بود روي پاهايم ايستادم. ماه هم بود ولي انگار فقط قلمرو خودش را روشن مي كرد و جلوي پاي من جزء آن نبود... جلوتر ، خيلي جلوتر پدر و پسري تصادف كرده بودند. پدر نصف شده بود. داشت با ماسه دور خودش و پسرش حصار مي كشيد. من كه يك باره سرعت گرفته بودم پايم را روي حصارشان گذاشتم و خرابش كردم. مرد اعتراضي نكرد، كارش را ادامه داد.جلوتر يك عده ديوانه ي لخت مي دويدند... چراغ بود جايي مثل يك شبستان... از كوچه ي اسكويي به سمت خانه دويدم. آن جا هم ديوانه هاي لختي كه مخلوطي از سگ و انسان بودند دنبالم كردند...
در خانه همه شاد و خندان داشتند چاي مي خوردند... به محمد حسين گفتم: اگه تو بهشت بي كار و نصفه و مريض فقط بشيني ... خيلي بهتر از اينه كه تو جهنم زندگي كني.
من بايد بر مي گشتم...
سوار رنجر شدم بالاخره يك بار نمي دانم در چند سالگي، ترس بود و لذت و فرياد و وحشت و جهان وارونه
هميشه از اين كه به اكران عمومي گذاشته شوم مي ترسيده ام(يك ترس لذت اندود)... از اين كه ديگران در پي كشفم باشند... از اين كه به نظر مرموز برسم از اين كه كسي در خيال خودش بين من و هزاران نفر ديگر مسابقه بگذارد... از اين كه "با احساساتم بازي شود" از اين كه سايه ام را با تير نگاه از پشت پرده هاي كلفت بزنند... از اين كه كسي در شب سرد زمستان پشت موتور يخ بزند، از اين كه در گوشم نجواهاي شبهه آلود كنند... از آدم هاي پيچيده، از آن هايي كه رفتارشان با الگوهاي ذهني ساده ام نمي خواند... اما در شرايط بسيار امني كه هيچ كدام از اين ها نبود داشتم از كسالت مي مردم... از روزمرگي از بي موجي از سكوت ها و ياوه هايي كه براي فرار بود از آن سكوت...
ياد چهارده سالگيمان افتادم پروانه! شايد هم شانزده سالگي بود... اين دو هفته ، اين دو هفته ي سپردن خود به دست امواج آلوده ي آبهاي بزرگترين درياچه ي دنيا...
